تبليغاتX
فاجعه عشق

فاجعه عشق

چتر کاغذی


آغاز با خدا   پایان بی خدا     پیدا نمی کند
سیگار زندگی   در زیر پای مرگ   فانی نمی شود
در زندگی سقوط   راحت تر از صعود   انجام می شود
در برکه سیاه   نیلوفر سفید   لبخند می زند
جراحی دماغ   پر مشتری تر از   جراحی دل است
در چشمهای تو   دریای بیکران   در گل نشسته است
از این همه گناه   تنها به عاشقی   اقرار می کنم
یک تک درخت پیر   با جابجا شدن    خشکیده می شود
یک کاج بی خبر    باضربه تبر    بیدار می شود
در دست بی خبر   هرگز کسی خبر   پیدا نمی کند
با این همه خدا   دنیای بی خدا    باور نکردنی است
از ناخدا شدن   تا با خدا شدن   بسیار فاصله است
هر شک به ابتدا   با شک به انتها   همراه می شود
تغییر سرنوشت   از حدس سرنوشت   همواره بهتر است
در لحظه ی کمال   سرتاسر جهان   بی نقص و کامل است
خوشبختی از قضا   با بخشش و عطا   تکثیر می شود
با صد ورق دروغ   تاریخ آدمی   ناقص نمی شود
بی ساغر سکوت   انسان به معرفت   نایل نمی شود
در دفتر حیات   زیباترین رموز    در بخش خلقت است
بی رنج اشتباه   انسان به اکتشاف   هرگز نمی رسد
در پازل جهان   یک قطعه ی بزرگ   همواره غایب است
در پیش روی شمع   هر تکه آینه   یک شمع روشن است
تدبیر غربیان   با عشق شرقیان   ترکیب می شود
هر شعر تازه ای   با حرف تازه ای   آغاز گشته است
یک هسته ی درخت   در ظرف کوچکی   بالغ نمی شود
پنهان ترین درون   با دیده ی خرد   شفاف و روشن است
در شهر زندگی   اصل همیشگی   اصل تفاوت است
در شهر بی صدا   افکار هر کسی   مانند دیگری ست
با خواب یک شبان   دارایی دهی   بر باد می رود
در درگه خدا   تاخیر در امور   هرگز نبوده است
با قهر آفتاب   سیاره ی زمین   پوشیده از یخ است
هر گز سمندری   در آتش درون   جولان نمی دهد
از اولین اذان   تا آخرین نماز   یک عمر فاصله ست
هر اشک آسمان   در جستجوی گل   از دیده جاری است
در اوج آسمان   آرامش بزرگ   همواره حاکم است
در قله های سخت   انسان به آسمان   نزدیک می شود
در جبهه ی جهان   انسان بی طرف   پیدا نمی شود
سرکش ترین قلل   از فتح آدمی   همواره عاجزند
با اختراع پول   خوشبختی بشر   دشوار گشته است
زیبایی سکوت   بی انتهاتر از   زیبایی صداست
هر ناخدای خوب   در پیچ و تاب موج   ورزیده گشته است
هر کسب نعمتی   با حذف نعمتی   آغاز می شود
در قلب هر بشر   رازی برای کشف   همواره بوده است
یک جام پر ترک   از وحشت شکست   خالی نمی شود
با اینهمه قیود   انسان واقعی   آزاده و رهاست
یک قفل صد کلید   از قفل بی کلید   همواره بدتر ست
گلهای باغ فرش   در زیر پای ما   پر پر نمی شوند
هر جام تشنه ای   در وادی سراب   از تشنگی پر است
اندیشه های سست   دائم به گرد خویش   دیوار می کشند
الگوی فربه تر   انسان فربه تر   ایجاد می کند
یک ساعت خراب   روزی دو مرتبه   اهل صداقت است
یک خانه ی یخی   در پرتو چراغ   ویرانه می شود
با قدرت نگاه   انسان ز پله ها   بالا نمی رود
در شهر عاشقان   عاشق تر از خدا    پیدا نمی شود
هر عصر تازه ای   با دید تازه ای   آغاز می شود
بی فتح روح خویش   هرگز به فتح غیر   قادر نمی شویم
یک چتر کاغذی   با بارش بهار   نابود می شود
دیوار خانه ها   ما را به پنجره   محتاج کرده است
از دامن زمین   چیزی به آسمان   نازل نمی شود
در جهان خلقت   ساحل خوشبختی   بین دو بدبختی ست
بی حق انتخاب   زیباترین بهشت   قعر جهنم است
در شهر زندگی   تابوت و مهد ما  با هم برادرند
بی باور طلوع  افسانه ی غروب   زیبا نمی شود
بی شمع انتقاد   افکار مردمان   روشن نمی شود
هر درس زندگی   بی درک مطلبش   تکرار می شود
در کوه زندگی   در کوله بار ما   تنها اراده است
در راه نادرست   برگشتن درست    اوج شهامت است
لبخند مردگان   از اخم زندگان   بسیار بهتر است
دنیای عاشقان   با جذر و مد عشق   ویران نمی شود
دنیای بی ثبات   با خنده های ما   تحقیر می شود
هر پیر با چراغ   از کودک درون   شعله گرفته است
هر سنگ خاره ای   با اهرم زمان   از جای می جهد
زیباترین بنا   با سیل کوچکی   نابود می شود
ارابه های عشق   از وادی جنون   باید گذر کنند
در قلب عاشقان   یک غایب بزرگ   همواره حاضر است
این خیل مردگان   با نعره ی کلنگ   از جا نمی جهند
یک کشتی بزرگ   با زخم کوچکی   نابود می شود
ننگین ترین شکست   با غفلتی حقیر   آغاز گشته است
یک نخل ریشه دار   با غارت خزان   زخمی نمی شود
رسواترین سکوت   هرگز به اشتباه   صحبت نمی کند
بر کج ترین سطوح   با خط مستقیم   بتوان خدا کشید
یک قلب بی ریا   از مسجد خدا   همواره برتر است
در شهر زندگی   قانون نقره ای   قانون باور است
قلب سخن پذیر   از قول دلپذیر   آکنده می شود
در شهر دشنه ها   آرامش عمیق   حاکم نمی شود
هرگز کبوتری   از لوله ی تفنگ   خارج نگشته است
یک پیچک ضعیف  بی تیرکی قوی   بالا نمی رود
این فرصت بقا   از فرصت فنا   بسیار کمتر است
با غرش تفنگ  انسان به برتری   هرگز نمی رسد
در شهر زندگی   بی جستجوی خویش   پیدا نمی شویم
بی خنده ی چراغ   بیداری بشر   باور نکردنی ست
تندیس ماسه ای   در پیش روی باد   ویرانه می شود
از کوج یک شبح   ردی به یادگار   هرگز نمانده است
پایان عاشقی   ما را به انقراض   نزدیک می کند
زندان زندگی   با مرگ متهم   همراه می شود
بی مرگ کرم توت   دیبای خوش نگار    حاصل نمی شود
از سرزمین عشق   هرگز مسافری   هجرت نکرده است
هر سنگ کوچکی   در برف روزگار   بهمن نمی شود


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

تماشا کن


شب از مهتاب سر میره

تمام ماه تو آبه

شبیه عکس یک رویاست

تو خوابیدی ،جهان خوابه

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده

تماشا کن!

سکوت تو عجب عمقی به شب داده!

تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع میشه

که تو چشماتو می بندی

تو را آغوش می گیرم

تنم سرریز رویا شه

جهان قد یه لالایی،

توی آغوش من جا شه

تو را آغوش می گیرم

هوا تاریکتر میشه!

خدا از دست های تو به من نزدیک تر میشه...

زمین دور تو می گرده

زمان دست تو افتاده؛ تماشا کن!

سکوت تو عجب عمقی به شب داده

تمام خونه پر میشه،

از این تصویر رویایی

تماشا کن! تماشا کن!

چه بیرحمانه زیبایی..............!


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

ماه من



ماه من ، غصه چرا ؟

آسمان را بنگر

که هنوز

بعد صدها شب و روز

مثل آن روز نخست

گرم و آبي و پر از مهر به ما مي خندد

يا زميني را که

دلش ازسردي شب هاي خزان

نه شکست و نه گرفت

بلکه از عاطفه لبريز شد و نفسي از سر اميد کشيد

و در آغاز بهار

دشتي از ياس سپيد

زير پاهامان ريخت

تا بگويد که هنوز

پر امنيت احساس خداست

ماه من غصه چرا ؟

تو مرا داري و من هر شب و روز

آرزويم ، همه خوشبختي توست

ماه من !

دل به غم دادن و از ياس سخن ها گفتن

کارآن هايي نيست ، که خدا را دارند

ماه من !

غم و اندوه اگر هم روزي

مثل باران باريد

يا دل شيشه اي ات

از لب پنجره عشق زمين خورد و شکست

با نگاهت به خدا

چتر شادي وا کن

 و بگو با دل خود

که خدا هست ، خدا هست هنوز

او هماني است که در تارترين لحظه شب

راه نوراني اميد نشانم مي داد

او هماني است که هر لحظه دلش مي خواهد

همه زندگي ام

غرق شادي باشد .

 


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

نامه


این ترانه بوی نان نمی دهد
بوی حرف دیگران نمی دهد
سفره ی دلم دوباره باز شد
سفره ای که بوی نان نمی دهد
نامه ای که ساده وصمیمی است
بوی شعر و داستان نمی دهد :
... با سلام و آرزوی طول عمر
که زمانه این زمان نمی دهد
کاش این زمانه زیر و رو شود
روی خوش به ما نشان نمی دهد
یک وجب زمین برای باغچه
یک دریچه آسمان نمی دهد
وسعتی به قدر جای ما دو تن
گر زمین دهد ، زمان نمی دهد
فرصتی برای دوست داشتن
نوبتی به عاشقان نمی دهد
هیچ کس برایت از صمیم دل
دست دوستی تکان نمی دهد
هیچ کس به غیر ناسزا تو را
هدیه ای به رایگان نمی دهد
کس ز فرط های و هوی گرگ و میش
دل به هی هی شبان نمی دهد
جز دلت که قطره ای است بی کران
کس نشان ز بیکران نمی دهد
عشق نام بی نشانه است و کس
نام دیگری بدان نمی دهد
جز تو هیچ میزبان مهربان
نان و گل به میهمان نمی دهد
نا امیدم از زمین و از زمان
پاسخم نه این ، نه آن ... نمی دهد
پاره های این دل شکسته را
گریه هم دوباره جان نمی دهد
خواستم که با تو درد دل کنم
گریه ام ولی امان نمی دهد ...


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

دل شیدا


تو را یک­دم اگر تنها ببینم

تمام لذت دنیا ببینم

چه خواهد شد تو را ای آفت جان
به کام این دل شیدا ببینم

از آن، می با لب من آشنا شد
که تصویر تو در مینا ببینم

مراد من تویی از هر چه خواهم
اگر زشت و، اگر زیبا ببینم

چه با من کرد خواهم چشم مستت
نگاهم کن عزیزم، تا ببینم

چه هنگامی میان جمع خوبان
تو را با قامت رعنا ببینم؟

فنای من اگر شرط وصالست
همین حالا، همین حالا، ببینم

مرا تا نیمه جانی هست در تن
نمی دانم تو را آیا ببینم؟


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

براي تو

 

 

ای شب از رويای تو رنگين شده              سينه از عطر توام سنگين شده


ای به روی چشم من گسترده خویش       شادی‌ام بخشیده از اندوه بیش


همچو بارانی که شوید جسم خاک           هستیم زآلودگی‌ها کرده پاک


ای تپش‌های تن سوزان من                   آتشی در سایه مژگان من


ای ز گندمزارها سرشارتر                       ای ز زرین شاخه‌ها پر بارتر


ای در بگشوده بر خورشیدها                   در هجوم ظلمت تردیدها


با توام ديگر ، ز دردی بيم نيست                 هست اگر ، جز درد خوشبختیم نیست


ای دل تنگ من و این بار نور                    های و هوی زندگی در قعر گور


ای دو چشمانت چمنزاران من                 داغ چشمت خورده بر چشمان من


پيش از اینَت گر که در خود داشتم           هرکسی را تو ، نمی‌انگاشتم


درد تاریکیست دردِ خواستن                   رفتن و بیهوده خود را کاستن


سر نهادن بر سیه‌دل سینه‌ها              سینه آلودن به چرک کینه‌ها


در نوازش ، نيش ماران يافتن                   زهر در لبخند ياران يافتن


آه ، ای با جان من آميخته                       ای مرا از گور من انگيخته


چون ستاره ، با دو بال زرنشان                 آمده از دوردست آسمان


جوی خشک سينه‌ام را آب تو                 بستر رگهاي من سيلاب تو


در جهانی اینچنين سرد و سياه               با قدمهایت قدمهايم به‌راه


ای به زير پوستم پنهان شده                   همچو خون در پوستم جوشان شده


گيسويم را از نوازش سوخته                    گونه‌هام از هُرم خواهش سوخته


آه ، ای بيگانه با پیراهنم                           آشنای سبزه‌زاران تنم


آه ، ای روشن طلوع بی غروب                  آفتاب سرزمين‌های جنوب


آه ، آه ای از سحر شاداب‌تر                    از بهاران تازه‌تر ، سيراب‌تر


عشق ديگر نيست اين ، اين خيرگيست       چلچراغی در سکوت و تيرگيست


عشق چون در سينه‌ام بيدار شد             از طلب ، پا تا سرم ايثار شد


اين دگر من نيستم ، من نيستم                حيف از آن عمری که با من زيستم


ای لبانم بوسه‌گاه بوسه‌ات                   خیره چشمانم به راه بوسه‌ات


ای تشنج‌های لذت در تنم                      ای خطوط پيکرت پيرهنم


آه می‌خواهم که بشکافم ز هم               شادیم یک دم بيالاید به غم


آه ، می‌خواهم که برخيزم ز جای              همچو ابری اشک ریزم ، های های


اين دل تنگ من و اين دود عود               در شبستان ، زخمه‌های چنگ و رود


اين فضای خالی و پروازها؟                     اين شب خاموش و اين آوازها؟


ای نگاهت لای لائی سِحر بار                  گاهوار کودکان بيقرار


ای نفسهایت نسیم نیمخواب                  شسته از من لرزه های اضطراب


خفته در لبخند فرداهای من                    رفته تا اعماق دنیا های من


ای مرا با شور شعر آميخته                     اينهمه آتش به شعرم ريخته


چون تب عشقم چنين افروختی               لاجرم شعرم به آتش سوختی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

مرثيه‌ي بت‌شكن

 

 

 

غربت عمیق اندوه منو ، چاه خشک تو بیابون نداره


سردی و تاریکی زندگیمو ، هیچ شبی تو هیچ زمستون نداره


مثل شعر مرثیه ، از شب و گریه پُرم


برای تموم شدن ،  لحظه‌ها رو می‌شمرم

 

کی ستاره‌ي منو از آسمون  ، پشت این پرده‌ی خاموشی کشید ؟


گلدون شیشه‌ای‌مو کی زد به سنگ ؟ کی منو به خود فراموشی کشید ؟


کاش می‌شد واسه خودم گریه کنم ، این‌قدر گریه که دل‌پاک بشم


سبک و پاکیزه مثل خود اشک ، زیر خاک گریه‌هام خاک بشم

 

چشم‌های ساکت تو رنگ شبه ، شبی که سرده و فردا نداره


شبی که باید بمیره زیر نور ، مثل اون مرگی که اما نداره


 

کاش یکی حرف منو باور می‌کرد ، کاش یکی می‌فهمید اندوه منو

 

کاش یکی تو بُهت تنهایی من ، باورش می‌شد غم شکستنو

 

مثل شعر مرثیه ، از شب و گریه پُرم

 

برای تموم شدن ،  لحظه‌ها رو می‌شمرم

 

 

ای آمده با شعر ، ای رفته با گریه

 

ای خط دلتنگی ، از بغض تا گریه


 

با من صبورانه ،  سر کردی و ساختی


 

اما چه بی حاصل ،  دردهامو نشناختی

 

تا زندگی بوده ،  قصه همین بوده

 

پشت سر خورشید ،  شب در کمین بوده

 

ما هر دو بازیچه ،  در بازی نیرنگ

 

قربانی یک بت ، سر تا به پا از سنگ

 

تو بت‌پرست اما ،  من بت‌شکن بودم

 

باید که بت می‌مرد ،  جایی که من بودم

 

بت خانه شد اما ،  محراب عشق من

 

فرمان بت این بود : از عشق دل کندن   !

 

بت را شکستم من ،  بت‌خانه شد خالی

 

با خود تو را هم برد ، آن پوچ پوشالی

 

قربانی بت شد ، ایمان و پیوندم


من هم ز جای خویش ،  بت‌خانه را کندم

 

اکنون نه بت مانده ،  نه تو نه فردایی

 

این بت‌شکن مانده ،  با زخم تنهایی !

 

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

نماز عشق

 

 

خدایا گر تو درد عاشقی را می‌کشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی می‌چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می‌رسیدی

پشیمون می‌شدی از این‌که عشقو  آفریدی

خدایا عاصی و خسته به درگاه تو رو کردم

نماز عشق را آخر به خون دل وضو کردم

دلم دیگر به جان آمد در این شب‌های تنهایی 

بیا بشنو تو فریادی که پنهان در گلو کردم 

بگو هرگز سفر کردی ؟ سفر با چشم تر کردی ؟

کسی را بدرقه با اشک ، با خون جگر کردی ؟ 

ز شهر آرزوهایت به ناکامی گذر کردی ؟

گل امید ، تو پرپر به خاک رهگذر کردی ؟ 

 خدایا گر تو درد عاشقی را می‌کشیدی

تو هم زهر جدایی را به تلخی می‌چشیدی

اگر چون من به مرگ آرزوها می‌رسیدی

پشیمون می‌شدی از این‌که عشقو آفریدی

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

راز

 

 

نيمه نگاه مست تو ، خواب ربوده از سرم

 

تا ندهي جواب دل ، خواب مرا نمي­ برد

 

راز نهفته در دلم ، مي­ شكند قرار من

 

ظلمت شب تا به سحر ، به انتها نمي­ برد

 

در پي تو نگاه من ، لحظه به لحظه مي­ رود

 

دل به تو دادن آشنا ، چون و چرا نمي­ برد

 

مي­شكني چو شيشه ­اي ، اين دل چون بلور را

 

هيچ كس اين شكسته را ، بي تو ، جدا نمي­ برد

 

اسير عشق خويش را ، جلوة بي­ مثال تو

 

خانه به خانه كو به كو ، تا به كجا نمي­ برد

 

ناز كني ، ناز تو را ، مشتريم به هر بها

 

عاشق پاكباخته ، جان به بها نمي­ برد

 

كاهم و كهربا تويي ، هيچم و كيميا تويي

 

كس نشنيده كاه را ، كاهربا نمي­ برد

 

نيمه شبان به ناله­ ام ، توجهي نمي­ كني

 

آن­كه نمي­ برد دلي ، ز ابتدا نمي­ برد

 

نظم و نظام زندگي ، بي تو گسسته مي­ شود

 

بي تو زمانه و زمين ، ره به بقا نمي­ برد

 

زمزمة سرود تو ، فرش به عرش مي­ برد

 

از چه سرود ناب تو ، بي سر و پا نمي­ برد

 

عارضة جنون مرا ، كرده ز خويش بي­ خبر

 

عقل سكوت كرده ، دل ، راه به جا نمي­ برد

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  | 

با تو بودن


*********************************************************

*********************************

*****************

اي خون ماندگار تو جاري در اين غزل

نامت هميشه مطلع زيباترين غزل

ديشب در آستانه اشكم ورق زدم

ديوان سرخ عشق تو تا آخرين غزل

ما عضو شاعران تماشا شديم باز

اي از تبار عاطفه ، اي نازنين غزل

بعد از غروب چشم اهورايي‌ات گرفت

غمگين‌ترين نشانه به روي جبين غزل

هرچند تا قبيله خورشيد رفته‌اي

تقديم كرده‌ام به نگاهت همين غزل


********************


پيش از آني كه به چشمان تو عادت بكنم

بايد اي دوست به هجران تو عادت بكنم

يا نبايد به سرآغاز تو نزديك شوم

يا از آغاز به پايان تو عادت بكنم

بهتر آن است كه چشم از تو بپوشم انگار

تا به چشمان پشيمان تو عادت بكنم

چون زمستان و خزان از پي هم مي‌آيند

من چگونه به بهاران تو عادت بكنم ؟

بادبان مي‌كشم و موج و خطر در پيش است

بايد اي عشق ، به طوفان تو عادت بكنم

ساده‌تر نيست در آغوش عطش جان بدهم

تا به سرچشمه سوزان تو عادت بكنم ؟!

طاق و قحطي زده از مصر مرا راندي و نيست

طاقتِ آن كه به كنعان تو عادت بكنم

اي دل غمزده ديريست كه عادت دارم

به سخن‌هاي پريشان تو عادت بكنم !


******************

*********************************

*********************************************************


+ نوشته شده در  ساعت   توسط سعيد  |