|
|
|
||||
|
اشكم ولي به پاي عزيزان چكيدهام خارم ولي به سايه گل آرميدهام با ياد رنگ و بوي تو اي نوبهار عشق همچون بنفشه سر به گريبان كشيدهام چون خاك در هواي تو از پا فتادم چون اشك در قفاي تو با سر دويدم من جلوه شباب نديدهام به عمر خويش از ديگران حديث جواني شنيدهام از جان عافيت ميِ نابي نخوردهام وز شاخ آرزو گل عيشي نچيدهام موي سپيد را فلكم رايگان نداد اين رشته را به نقد جواني خريدهام اي سرو پاي بسته به آزادگي مناز آزاده من كز همه عالم بريدهام گر ميگريزم از نظر مردمان رهي عيبم مكن كاهوي مردم نديدهام
اگر او را ببينم به او میگويم که قدمهای سبز تو معنی فراموش شده زندگی است به او ميگويم که من عشق را در تبلور چشمان تو میجويم آنگاه که فوارههای نجابت را سرنگون میبينم به او میگويم پرواز را به خاطر آور پرواز با شکوه اصالت را در محوری که واقعيت را به حقيقت تبديل ميکند اگر او را ببينم به او میگويم که بر کوه ، نقش تو را تصوير خواهم کرد ای فاتح نجيب خانه خورشيد من بر تو مینگرم وقتی با تمام غرور سکوت را شکستم و گفتم فاتحانه از قلب شبها میگذرم به اين اميد بود که خانه خورشيد را بيابم هنگامي که به عظمت دستها و حزن چشمها پی میبرم ديگر از خفتن هراس دارم چون میدانم که فانوس من نمیتواند خانه خورشيد را چراغانی کند اگر او را ببينم به او میگويم کلامت چه لطيف و چه مبهم و چه زيباست زيباتر از تمام شعرهايی که خواندهام و سوگند میخورم به قلم و آنچه که مینويسد : ای آشنای قديمی ای بانگ پرطنين رهايي ای که فاتحانه گذر میکنی از ظلمت و سياهی شبها من به اين اميد که خانه تو را در بيکرانه آبی نيلی پيدا کنم زندهام و به او خواهم گفت : درانتظار صبح اميدم در انتظار طلوع پر افتخار و بی تو ای شمع شب تاريکم عاشقی غمزده و تنهايم منم آن مرده که چنين سرگردان اندر اين وادی ناکامیها به هر سو ميشتابم تا بيابم ياری تا بگيری دستم تا بگيرم دستت از اين جا با تو میگويم سخن از بینهايت عمق تاريکي از اين جا با تو میگويم سخن زيباتر از زيبا کلامم آلوده نيست و رنگی از نيرنگها در آن نيست نمیدانم که میدانی در آن سوی ديوار نوای نالهام گم میشود اندر سکوت شب تو میدانی که من هم در قفس مانند تو تنهای تنهايم تو ميدانی در اين زندان که نامش زندگی است اسير و خسته و حيران و محزونم و من بی تو غروب سرد پاييزم و .... اگر او را ببينم به او میگويم : مرغ دلم ز دوريت ای گل به خون تپيد
گذشت افسانه اين عمر كوتاه نشد كس از دل تنگ من آگاه تو را همراه ميدانستم افسوس تو هم بودي رفيق نيمه راه تا ديار نيستي راهي نمانده در سراي سينه جز آهي نمانده حاصلي از عمر كوتاهي نمانده ، آه به درياي طوفاني زندگاني شكسته چرا زورق مهرباني در اين شهر سرتا به دامن خموشي بيا مُردم از دوري مهرباني خدايا فراموشيم ده ، لب بسته خاموشيم ده چه حاصل ز هشياري دل ، تو مستي تو مدهوشيم ده خدايا چه ميشد كه دستي زِ من اين محبت بگيرد دل با همه مهربونم در اين تيره روزي بميرد خدايا فراموشيم ده لب بسته خاموشيم ده چه حاصل ز هشياري دل تو مستي تو مدهوشيم ده
+
چرا تو كه خود مني سكوتتو نمي شكني ؟ ساعت 14:19 توسط سعيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
من آن نيم که دل از مهر دوست بردارم وگر ز کينه دشمن بهجان رسد کارم نه روي رفتنم از خاک آستان دوست نه احتمال نشستن ، نه پاي رفت دارم نه او به چشم ارادت نظر به جانب ما نميکند که من از ضعف ناپديدارم به عشق روي تو اقرار ميکند سعدي همه جهان به درآيند گو به انکارم کجا توانمت انکار دوستي کردن ؟ که آب ديده گواهي دهد به اقرارم
گريه هام کوه صبورو ميشکنه گريه مرد غرور و ميشکنه ميدونم از من و دل ، دل ميکني واي ميدونم ديگه شبها غزلهاي کوچهباغي ميخونم واي ميدونم غم ميمونه ، من ميمونم گريه هام کوه صبورو ميشکنه گريه مرد غرور و ميشکنه رنگ تنهايي دل ، بيتو همرنگ هراس هيزم دورخ من ، بيتو نيلوفر و ياس ديگه با من به بهار ، نه شکفتن نه غرور ميميره قوي سفيد ، روي درياچه دور گريه هام کوه صبورو ميشکنه گريه مرد غرور و ميشکنه ميدونم مثل شهاب ، تو يه شب پر ميزني با گريزت به دلم ، زخم خنجر ميزني ديگه در غربت شب ، صداي گريه مياد يه طرف گريه من ، يه طرف ناله باد گريه هام کوه صبورو ميشکنه گريه مرد غرور و ميشکنه
تويي كه اومده بودي از هميشه روي بيگانه نداري گفتم اين اومده خويشه رمز و راز زندگيمو هرچي بود خوندم و خوندم هر چي داشتم و نداشتم زير سقف تو نشوندم من با نبض تو زمان عمرم و اندازه كردم در قلبمو براي غم تو دروازه كردم تويي كه چشم تو آغاز ، مونسي واسه دلتنگ شب و روز خالي من ، نشه تكرار يه آونگ اومدي كه زير يك سقف بهترين جفت و بسازي هرچي داري و نداري توي اين قصه ببازي من ساده باورم شد كه تو بنبست تويي راهم همه شعرهامو تو ديدم پيش شعرهام روسياهم بعد من هر كسي روزي من غمزاده رو پرسيد بگو عاشقي تو قعر پيله سادگي پوسيد بگو مرد سادهاي بود تكيه داد به پشتي باد عشق و سنگواره نديد و به نماز آيينه ايستاد بنويس تو قصه ، نامهات شاعري با تو درخشيد از تو بود و به تو آخر نفس شعرش و بخشيد
+
چرا تو كه خود مني سكوتتو نمي شكني ؟ ساعت 1:27 توسط سعيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
گاهي وقتها كه ميخوام به ياد تو گريه كنم اشك بيكسي من گونههامو ميسوزونه تا مياد خنده روي لبهاي من جون بگيره ياد چشمهات روي لبخند منو ميپوشونه جاي خاليت مثل يك خار توي چشمهام ميشينه كور ميشه انگاري بيتو دنيارو نميبينه در و ديوارهاي خونه از تو داره صد نشونه گلهاي باغچه ميگيرن از فراغ تو بهونه كاش ميشد با مهربوني پر كنيم فاصلهها رو من ميخوام اما چه فايده دل تو نامهربونه جاي خاليت مثل يك خار توي چشمهام ميشينه كور ميشه انگاري بيتو دنيارو نميبينه من كه چون شمعي به شام تار تو افروختم هر چه كردي با دلم از شكوه لب را دوختم روز و شب بوده دعاي من سلامت بودنت پس چرا آتش شدي از شعلههايت سوختم
گفتي غزل بگو ! چه بگويم ؟ مجال كو؟ شيرين من ، براي غزل شور و حال كو ؟ پر ميزند دلم به هواي غزل ، ولي گيرم هواي پر زدنم هست ، بال كو؟ گيرم به فال نيك بگيرم بهار را چشم و دلي براي تماشا و فال كو ؟ تقويم چهارفصل دلم را ورق زدم آن برگهاي سبز سرآغاز سال كو ؟ رفتيم و پرسش دل ما بيجواب ماند حال سؤال و حوصله قيل و قال كو ؟
+
چرا تو كه خود مني سكوتتو نمي شكني ؟ ساعت 19:5 توسط سعيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
خوش لهجهتر از باران ، شب با تو غزلبار است جان و دل من بي تو ، چون لاله تبدار است اينجا چه هوا سرد است ، بي هرم نفسهايت از بوي خوشت اينجا ، چون باغ ، چو گلزار است رخشندهتر از مهتاب ، چون نسترن بيتاب در نيني چشمانت ، خورشيد پديدار است از شرم نگاه ما ، گل كرد تمناها باغ دل من بيتو ، تشنه است ، پر از خار است من شب زده بيفانوس دنبال تو ميگردم وقتي كه نباشي تو ، خورشيد در انكار است اين زمزمه باران ، تعبير صداي توست بوئيدن و باليدن ، شوق شب ديدار است
دردهاي من جامه نيستند تا زتن درآورم چامه و چكامه نيستند تا به رشته سخن درآورم نعره نيستند تا ز ناي جان برآورم دردهاي من نگفتني دردهاي من نهفتني است دردهاي من گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست درد مردم زمانه است مردمي كه چين پوستينشان مردمي كه رنگ روي آستينشان مردمي كه نامهايشان جلد كهنه شناسنامههايشان درد ميكند من ولي تمام استخوان بودنم لحظههاي ساده سرودنم درد ميكند انحناي روح من شانههاي خسته غرور من تكيهگاه بيپناهي دلم شكسته است كتف گريههاي بي بهانهام بازوان حس شاعرانهام زخم خورده است دردهاي پوستي كجا ؟ درد دوستي كجا ؟ اين سماجت عجيب پافشاري شگفت دردهاست دردهاي آشنا دردهاي بومي غريب دردهاي خانگي دردهاي كهنه لجوج اولين قلم حرف حرف درد را در دلم نوشته است دست سرنوشت خون درد را با گلم سرشته است پس چگونه سرنوشت ناگزير خويش را رها كنم ؟ درد رنگ و بوي غنچه دل است پس چگونه من رنگ و بوي غنچه را ز برگهاي توبهتوي آن جدا كنم ؟ دفتر مرا دست درد ميزند ورق شعر تازه مرا درد گفته است درد هم شنفته است پس در اين ميان من از چه حرف ميزنم ؟ درد ، حرف نيست درد ، نام ديگر من است من چگونه خويش را صدا كنم ؟
+
چرا تو كه خود مني سكوتتو نمي شكني ؟ ساعت 21:6 توسط سعيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
||||
|
مثل شمع نيمهجون ، داره ميسوزه تنم كسي باور نداره ، اين تن خسته منم خيره مونده به افق ، چشم انتظار من همزبون شعلههاست ، داد من ، هوار من قصه زندگي من ، قصه ماه و پلنگ قصه رفتن و موندن ، قصه شيشه و سنگ شب به پايان نرسونده ، شعله آخر من صبح صادق ندميده ، روي خاكستر من شعله از سرم گذشت ، آشنايي نرسيد قطره قطره شد تنم ، در فضاي شب چكيد هرچه گفتم نشنيد ، كسي جز سايه من تو كه با من ميميري ، سايه فريادي بزن بيصدا سوختم و ساختم ، در دل اين شب درد از تنم چيزي نمونده ، غير خاكستر سرد غيرتم ميكُشد اما ، روشنيبخش شبم ميرسم به صبح صادق ، با همه تاب و تبم مثل شمع نيمه جون ، لحظه لحظه ، جون به لب داره ميسوزه تنم ، بيصدا در دل شب اوج التهاب من ، آخرين لحظه شب پيك صبح شبشكن ، ميرسه خنده به لب تا شب از پا ننشست ، صبح صادق ندميد تنم آسوده نشد ، تا به آخر نرسيد
تو مثل طلوع خورشيد گاهي سرخي گاهي زردي تو مثل دوا ميموني كه واسه شفاي دردي تو مثل هوا ميموني كه خود زندگي هستي به شراب سرخ نابت كه به من دادهاي مستي واسه مهربوني تو الهي كه من بميرم توي لحظههاي آخر دستهاي تو رو بگيرم الهي الهي الهي ، الهي من بميرم بميرم كه شايد بيايي دستهاتو بگيرم بذار تا برات بخونم با صداي عاشقونه كه به دنبال تو هستم با يه شوق كودكانه تو به خلوت شبونهام مثل چلچراغ ميموني كه تو رگهاي تن من ميريزه خون جووني الهي الهي الهي ، الهي من بميرم بميرم كه شايد بيايي دستهاتو بگيرم گرمي عشق تو بوده توي تاريكي شبهام مونس اين دل تنهام هميشه اسم تو بوده بهترين حرف رو لبهام بهترين حرف رو لبهام الهي الهي الهي ، الهي من بميرم بميرم كه شايد بيايي دستهاتو بگيرم
+
چرا تو كه خود مني سكوتتو نمي شكني ؟ ساعت 18:19 توسط سعيد
|
|
|||||
|
|||||
|
|
|
|
|
دلي داشتم پر از مهر و محبت ، نميخواستم تک و تنها بمونه بهش گفتم هوادار تو باشه ، دلم پر زد هنوز تو آسمونه نشستم تا دلم برگرده از خود ، هنوزم عاشق و چشم انتظاره گمون کردم يه روز آروم ميگيره ، هنورم که هنوزه بيقراره دلم ميخواست بسازم با جدايي و ليکن دشمن جونه جدايي الهي دل بسوزي الهي دل بسوزي ، بسوزي دل من بال و پر زد چون کبوتر ، من عاشق که بال و پر نداشتم هزارون پرده بين ما کشيدند ، ولي من ديده از تو برنداشتم نگفتم با کسي حرف دلم رو ، ولي از اين و اون خيلي شنيدم من عاشق شدم ورد زبونها ، نگو از عاشقي خيري نديدم دلم ميخواست بسازم با جدايي و ليکن دشمن جونه جدايي الهي دل بسوزي الهي دل بسوزي ، بسوزي
دوست شما ، نيازهاي بر آورده شماست . كشتزاري است كه در آن با عشق بذر ميافشانيد و با سپاس درو ميكنيد . او سفره نانتان و اجاق روشن كاشانهتان نيز هست ؛ زيرا شما گرسنه ديدار دوستيد و با ديدارش ، قرار ميگيريد . هنگامي كه يك دوست انديشههايش را با شما در ميان ميگذارد ، از گفتن « نه » ، مهراسيد و نيز « آري » را از او دريغ مداريد و هنگامي كه او غرقه سكوت خويش است ، دلتان همچنان به دل او گوش ميدهد ؛ زيرا در دوستي و همدلي ؛ همه انديشهها ، همه خواستنها ، همه انتظارها ، بي حضور كلمات ، با حضور شادماني و سرمستي پنهان ، زاده ميشوند و تقسيم ميشوند . هنگامي كه از دوستي جدا ميشويد ، غمين مباشيد ؛ زيرا آ نچه را كه در او دوستتر ميداريد ، ممكن است در غياب او روشنتر و آشكارتر به چشم آيد . خوش بود آنكه در دوستي ، هدفي جز ژرفا بخشيدن به روح نباشد ؛ زيرا عشقي كه جوياي جز افشاي رازهاي خود اوست ، عشق نيست ، بلكه دامي است گسترده ، كه در آن | ||